مي خنديم ... هنوزهم مي توانيم بخنديم در اتاقك هايي
كه ديوارهايش از هر طرف به هم نزديك تر مي شود... اما درست بعد اين خنده هايي كه
به سعي محو كردن تلخي ها بر لبانمان نقش مي بندد ، بغضي گلويمان را مي فشارد و چيزي مي گويد مبادا كه در
اين فضاي خفقان ، ديگر لبخند زدن هم گناه
باشد ...
و روزها همچنان مي آيند و سريع تر هم مي گذرند حتي و
ما بيشتر از هميشه حس هاي مشترك تلخي را تجربه
مي كنيم و دوستان بيشتري پيدا مي كنيم و
آشنايانمان را ازميان فهرست بازداشت شدگان درمي آوريم و بيشتر از هميشه نگران همديگر
مي شويم ... و اين ميان حس هاي خوبي هم از جنس همراهي و پويايي و اميد به دست مي
آوريم كه با هيچ چيز قابل قياس نيست ....
بخش زيادي از اضطراب هاي اين روز ها حاصل بي اعتمادي
مداوم است به آينده اي مبهم كه انتظار طراوت ما را مي كشد و ترس ها ... ترس از
لحظه هايي كه عزيز ترين باورها و آدم ها و لحظه هاي زندگي مان را بي رحمانه در برمي گيرد ...
روزي از خرداد 88 را نوشته بودم كه تمام ديشب را در خيابان هاي تهران گريه
كرده ام و حالا ... و
هنوز ... شب هاي زيادي از تهران، در
فراموشي اي كه به سختي حاصل مي شود ، شده
اشك و دلگيري و دلتنگي ... وما گاهي هم مي خنديم كه فراموش كنيم اين همه مصيبتي را
كه بر سر ما آمده و مي آيد و ما هنوز اميدواريم شايد كه روزي ...
بيش از اندازه قائل به يادآوري اين تلخ ترين صحنه
هاي سبز زندگي مان هستم و بيش از اندازه از فراموش شدن آن ها بيمناكم . و نمي دانم
اشك هاي ما چگونه مرهم زخم خواهر ها و برادر ها و پدر ها و مادرهاي داغدار است ...
و نمي دانم چگونه مي شود با تك تك مادران زخم خورده همدردي كرد ... تصاوير شهيدان
شهرمان به ترتيب تاريخ شهادت از جلوي چشمانم رد مي شود و از خودم مي پرسم اين ها
براي چه نبايد در ميان مردم اين شهر باشند ... ؟
اضطراب آن روزهاي اول و ترس دستگيري و مجروح شدن
دوستان و آشنايانمان به غايت تازه بود و اين روزها هم ، حتي در تكرار مداومش
همچنان تازه مانده و تازه بايد بماند كه مبادا يادمان برود اين همه درد را كه برخانواده
بزرگ ما ، ملت ايران ما مي رود ...
هرچه بيشتر مي گذرد حجم غم هايمان كم تر كه نه ، بيشتر
هم مي شود ... هر روزخبر حكمي و سياستي جديد و دستگيري هاي دوباره ... روزي نامه اي دستت مي دهند كه براي تجديد نظر در حكم
اعدام هم دانشگاهي ات امضا جمع كن و روز ديگر خبر مي آيد كه فلان فعال دانشجويي هم
بازداشت شده و جلسه بعد قرار نيست كه بيايد در حلقه مطالعاتي تازه شكل گرفته مان
شركت كند ...
نگرانم و
ناله مادرهايي كه شب ها خوابشان را مي بينم عذابم مي دهد و اتفاقاتي كه عكس و فيلم
شده بودند حالا در ذهنم به تمام حك شده و
ناتواني از تجسم آينده راهي كه در آن افتاده ايم و دوستانم و اطرافيانم آزارم مي
دهد ...
و اميد ... فقط اميد است كه شب ها خواب را به چشم هاي تارم مي آورد .
"يداله رويايي"
عكس قاب هاي روي ميز را عوض كردم ، قاب هاي ديواري هم همين طور . فايل تمام عكس ها را هم پاك كردم . بالاخره فراموشي را بايد از يك جايي شروع كرد... ! من به خنده هايم احتياج دارم .
اين دنياي كوچك و تقارن هاي عجيبش و مواجهه ناگهاني با يك دوست قديمي باعث شد كه بعد از سال ها سراغ آن دفترچه خاطرات قديمي بروم و روز نوشت هاي سال هاي 81 و 82 ام را ورق بزنم ! خدا مي داند كه هربار از ترس لو رفتن اين دفترچه آن را در كجا ها پنهان نمي كردم ! حالا ورقش مي زنم و خنده ام مي گيرد از اتفاقاتي كه آن روزها اسمش راز بود و صفتش محرمانه !
روزهايي از نوجواني يادآوري ام شد كه من در تمام طول آن بيش از اندازه سعي در بزرگ بودن و مثل خواهرم متين رفتار كردن داشتم ! روزهاي خالي از هيجانات وشيطنت ها و شور و اضطراب عاشقانه هاي دختركان پانزده شانزده ساله !حالا كه بر مي گردم و عقب را نگاه مي كنم مي بينم جز در جزئيات ، تغيير چنداني در اصل من بودن ايجاد نشده ... من همچنان همان مصلحت انديشي هستم كه اول هر ماجرا را به آخرش مي فروشد ! من همچنان همان هستم كه دركي از زندگي در لحظه ندارد وگاهي به احساساتش خيانت مي كند كه مبادا جلوي عقل عاقبت انديش اش كم بياورد ! من هنوز همان دختري هستم كه خودش را با مصالحه كردن هايش كلافه مي كند و به سادگي با تغييرات خو مي گيرد...!
آن قدر خودش را خورد و از ترس بر ملا شدنش همه ترس ها و نگراني ها و رفتن هاي مانده و سكوت ها و بهانه ها و نقش ها و بغض ها و خواستن ها و سركوب ها و تغيير هاي اجباري هضم نشده را بلعيد كه ديگر تاب نياورد و در سرگيجه هاي نيمه هاي شب تمام خودش را بالا آورد .