تبليغاتX
رقص واژه ها

رقص واژه ها

باد در من می پیچد ، طوفان می شویم با هم .

+ نوشته شده در  91/02/31ساعت 8:53  توسط نگین 

گاه چنگم . گاه تارم.  روز و شب ...

+ نوشته شده در  91/02/27ساعت 21:25  توسط نگین 

چــــــــــــــرا آدم مجبــــــــــــــور است مدام بین دو یا چند چیز یکی را انتخــــــــــــاب کند؟ چرا ناچار است مدام تصمیم بگیرد و بر سر این تصمیم ها با خودش جدال داشته باشد؟ بخش هایی از وجودش را به نفع بخش های دیگری سر ببرد و قربانی کند و سال ها بعد بفهمد تصمیمش اشتباه بوده، اثرات تصمیمش مثل ترکش های خمپاره به گوشه های زندگی خودش و بقیه خورده و زندگی خودش و بقیه را به گند کشیده.
هر تصمیم اشتباهی مثل زنجیر، اشتباهات بعدی را به دنبال داشته است؟ سال ها بعد وقتی بر می گردد و پشت سرش را نگاه می کند، این زنجیر می پیچد دور حلقش و راه نفسش را تنگ می کند و از خودش بپرسد که چرا آدم می تواند زندگی بقیه را خراب کند و می تواند روح و روان دیگران را چنان بخراشد که این خراش تا پایان عمر همراه آن دیگری باشد و التیام پیدا نکند؟

  سعی نمی کنم لبخند بزنم دیگر نمی توانم برای حفظ ظاهر یا خوشآمد دیگران لبخند بزنم. قبلا بلد بودم جوری بخندم که هیچکس نتواند اندوه یا دلخوری پشت آن را بخواند. بلد بودم تمام غصه ها را پشت صورتکی خونسرد و آرام پنهان کنم نگذارم اشکی که تو چشم هام حلقه شده سربخورد و پایین بیاید.
این روزها اما، وقتی کسی حالم را می پرسد بغض می کنم و میزنم زیر گریه ... توانی برای پنهانکاری در من نمانده. هنوز آدم تازه ای را که هستم خوب نمی شناسم و به وجودش عادت نکرده ام. از کارهاش تعجب می کنم. باورش برایم سخت است که این هر دو آدم خود من باشند. از خودم می پرسم کدامشان رفتنی ست ... ?!

بعضی چیزها را نه می شود دور ریخت و از شرشان خلاص شد نه می شود نگه داشت و با خاطراتی که زنده می کنند کنار آمد...!



*
درختم دلشوره دارد / فریده خرمی

+ نوشته شده در  91/02/25ساعت 16:19  توسط نگین 

چهارشنبه ای خواهد آمد دوباره . آن وقت ، جعبه سازم را بر می دارم و به خیابان انقلاب می روم . پله های آن ساختمان قدیمی را با شوق بالا می روم . زنگ نوستالژیک اش را به صدا در می آورم ، به مهربانی استادم لبخند می زنم ، می روم توی اتاقی که از اتاق کناری اش همیشه صدای ساکسیفون یک ناشناس می آید . بغض نمی کنم ، انگشتان دستانم را منقبض نمی کنم ، درد شانه ام را فراموش می کنم و قطعه پاوانه را دوباره می نوازم .


پ. ن : نگارنده با صرف فعل مستقبل غریبگی می کند !

+ نوشته شده در  91/02/13ساعت 9:22  توسط نگین 

انگار هر کلمه را با هر بار فشار دادن کلید هجاهایش روی این صفحه مشکی رنگ مرده ای .

+ نوشته شده در  91/02/11ساعت 19:1  توسط نگین 

گفتا که شبروست او . از راه دیگر آید ...
+ نوشته شده در  91/02/02ساعت 10:29  توسط نگین 

غریبه چترش را باز کرد و به میان غریبه ها رفت .

+ نوشته شده در  91/02/01ساعت 18:41  توسط نگین 

شاید رویاست ، همه اش یک رویا ، رویایی که غافلگیرم خواهد کرد ، بیدار خواهم شد ، در سکوت ، و دیگر هرگز نخواهم خوابید ، خودم تنها ، یا رویا ، باز هم رویا ، رویای یک سکوت ، سکوتی رویایی ، پر از زمزمه ها ، نمی دانم ، همه اش کلمات ، بیداری هرگز ، فقط کلمات ، چیز دیگری نیست ، باید ادامه دهی ، همین و بس ، به زودی متوقف می شوند ، این را خوب می دانم ، می توانم حسش کنم ، به زودی ترکم می کنند ، آنگاه همان سکوت ، برای لحظه ای ، چند لحظه ناب ، یا همان رویای خودم ، آنکه ماندنی است ، که نماند ، که هنوز می ماند ، خودم تنها ، باید ادامه دهی ، نمی توانم ادامه دهم ، باید ادامه دهی ، ادامه خواهم داد ، باید کلمات را بگویی تا هر زمان که کلمه ای هست ، تا وقتی که مرا بیابند ، تا وقتی که مرا بگویند ، درد عجیب ، گناه عجیب ، باید ادامه دهی ، شاید پیش از این تمام شده است ، شاید پیش از این مرا گفته اند ، شاید مرا به آستانه قصه ام رسانده اند ، روبروی دری که به قصه ام گشوده می شود ، که غافلگیرم خواهد کرد ، اگر باز شود ، خودم تنها ، آنگاه همان سکوت ، آنجا که هستم ، نمی دانم ، هرگز نخواهم دانست ، در سکوت هیچ کس نمی داند ، باید ادامه دهی ، نمی توانم ادامه دهم ، ادامه خواهم داد .

" ساموئل بکت - نام ناپذیر"


+ نوشته شده در  91/01/31ساعت 12:37  توسط نگین 

آدم انگار آواز تکراری غم است هنگامی که می خواند :

نه صدایی، نه سکوتی، نه درنگی، نه نگاهی
نه تو را مانده امیدی، نه مرا مانده پناهی
نیش ها و نوش ها چشیده ام
بس روا و ناروا شنیده ام
هر چه داغ را به دل سپرده ام 
هر چه درد را به جان خریده ام
در مسیر بادها

...

+ نوشته شده در  91/01/22ساعت 15:14  توسط نگین 

و ناگهان تنهایی تو را در خود فرو می بلعد.

+ نوشته شده در  91/01/21ساعت 5:40  توسط نگین